|
فاصله دخترک تا پيرمرد يک نفر بود، روي نيمکتي چوبي، روبروي يک آبنماي سنگي. پيرمرد از دختر پرسيد - غمگيني؟ - نه. - مطمئني؟ - نه. - چرا گريه مي کني؟ - دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نيستم - قبلا اينو به تو گفتن؟ - نه. - ولي تو قشنگ ترين دختري هستي که من تا حالا ديدم. - راست مي گي؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پيرمرد رو بوسيد و به طرف دوستاش دويد، شاد شاد. چند دقيقه بعد پيرمرد اشک هاشو پاک کرد، کيفش رو باز کرد، عصاي سفيدش رو بيرون آورد و رفت ...
به خدا جنس دلم مثل دلت سنگ که نیست همه حرفات پر کذب و پر نیرنگ و فریب عشق من مثل تو و عشق تو بیرنگ که نیست تنم این جاست , همه فکر و خیالم پیش تو تو که آرومی آخه ,در دل تو جنگ که نیست وقتی رفتی , واسه من حتی دلت تنگ نشد خونه ی عشقو شناختن , کار هر سنگ که نیست + نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388 14:15 توسط میلاد |
هوا بد جوری طوفانی بود و آن ژسر و دختر کوچولو حسابی مچاله شده بودند.هر دو لباسهای کهنه و گشادی به تن داشتند و پشت در خانه می لرزیدند. پسرک پرسید: ببخشین خانم!شما کاغذ باطله دارین؟ کاغذ باطله نداشتم و وظع مالی خودمان هم چنگی به دل نمی زد و نمی توانستم به آنها کمک کنم. می خواستم یک جوری از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهای کوچک آنها افتاد که توی دمپایی های کوچکشان قرمز شده بود. گفتم:بیاین تو یه فنجون شیر گرم بهتون بدم. آنها را داخل آشپز خانه بردم و کنار بخاری نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیر و کمی نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمی دیدم که دختر کوچولو فنجان خالی را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد.بعد پرسید: ببخشین خانم!شما پولدارین؟ نگاهی به روکش نخ نمای مبل هایمان انداختم و گفتم: من اوه....نه! دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روی نعلبکی گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبکی اش به هم می خوره. آنها در حالی که بسته های کاغذی را جلوی صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند رفتند. فنجان های سفالی آبی رنگ را برداشتم و برای اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینی ها رو داخل آبگوشت ریختم و هم زدم.سیب زمینی,آبگوشت,سقفی بالای سرم,همسرم,یک شغل خوب و دایمی,همه ی اینها به هم می آمدند. صندلی ها را از جلوی بخاری برداشتم و سر جایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه های کوچک دمپایی را از جلوی بخاری, پاک نکردم. می خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندی هستم. ماریون دولن + نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388 16:24 توسط میلاد |
سلام
یه سلام خوشگل یه همه ی دوستای گل که خیلی وقته خبری ازشون ندارم... امیدوارم حال همه خوب باشه.. خلاصه....کنکور رو دادیم رفت..... جوابشم تقریبا اومد..... از همین الان شروع دوباره ی منه صدای تو دوباره شروع به کار میکنه...بهتر و قوی تر. راستی نماز و روزه ی همه قبول باشه......... بهم سر بزنید....... منتظرم...
+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388 0:43 توسط میلاد |
سلام یه سلام خوشگل به همه ی شما. امیدوارم حال همه خوب باشه...!! دوستای گلم امروز می تونه خیلی مهم باشه آخه روز تولدمه......................... عجب روزی...!!! عجب احساسی! خلاصه امروزم مثل سالهای قبل میگذره مهم اینه که از امروز به بعد خوب بگذره........ تولدم مبارک چو گل سراپا نشاط و شوری تولدت مبارک، تولدت مبارک از هر خزان و بلایی به دوری تولدت مبارک، تولدت مبارک گل و سنبل من لاله و آلاله من تولدت مبارک، تولدت مبارک گل یاسی ای رخ نوساله من تولدت مبارک، تولدت مبارک گل گلدان من، تویی جان من تولدت مبارک، تولدت مبارک غنچه بهارم، سرو خرامان من تولدت مبارک، تولدت مبارک + نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387 23:38 توسط میلاد |
سلام به دوستای عزیزم................خوبین؟ دلم واسه همتون تنگ شده.......... امتحانات ترم تموم شده.. امیدوارم همتون امتحانا رو خوب داده باشین. به یه شعری برخورد کردم که خیلی قشنگه امیدوارم که خوشتون بیاد... به امید دیدار.............
من یک چهار دیواری دارم
من یک چهار دیواری دارم و کاغذ و قلمی. قلمی که گاه و بی گاه جور مرا می کشد و حرفهای ناگفته ام را بر کاغذ مینویسد. در آن لحظه قلمم مثل زبانم الکن نیست من من نمیکند کم نمی آورد و ...می نویسد شیوا بی غلط و بدون بروز هر گونه احساسی. وقتی می نویسم گونه هایم سرخ نمی شوند اشکهایم فرو نمی ریزند عصبانی نمی شوم و صدایم هم نمی لرزد... و کاغذ چه صبور نوشته هایم را گوش می دهد! واکنشی از خشم در او نیست نگاه عاقل اندر سفیه نمی اندازد مرا به خاموشی وا نمی دارد تنهایم نیز نمی گذارد... در آخر من آرام و سبکبال به کاغذ می گویم: " همه ی اینها را گفتم که بگویم گفتن بلد نیستم اما نوشتن بد نیست..." آنگاه کاغذ را به آب می سپارم و آب می داند که آن را به چه کسی برساند... و من دوباره به چهار دیواری ام باز می گردم در پی قلمم و " کاغذ صبوری " دیگر... من یک چهار دیواری دارم...
+ نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387 11:42 توسط میلاد |
وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتي که او تمام کرد من شروع کردم وقتي او تمام شد من اغاز شدم سلام به همه ی دوستای گلم... دیگه ببخشید که خیلی کم میام بهتون سر بزنم.......... ولی قول میدم که پیش همه بیام.. + نوشته شده در جمعه 6 دی1387 1:40 توسط میلاد |
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. + نوشته شده در شنبه 16 آذر1387 15:57 توسط میلاد |
سلام به همه ی دوستای گلم امیدوارم حال همه خوب باشه.. راستش ، اومدم تا بهتون بگم که از این به بعد خیلی خیلی کمتر میتونم بیام..... شاید به طور متوسط هر ۱۰ روز یه بار آپ کنم... دلیل داره خب.........
دارم درس میخونم ....تا .. بتونم کارشناسی قبول شم.............برام دعا کنین.
بهتون قول میدم که پیش همتون بیام..
بهتون سر میزنم................
دلم واسه همه تنگ میشه....
من از قصه زندگی ام نمی ترسم
+ نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387 17:14 توسط میلاد |
دستهایت تکیه گاهم بود و نیست عشق تو پشت و پناهم بود و نیست حیف!آن وقتی که عاشق شد دلم چیز سبزی در نگاهم بود و نیست عشق این سرمایه بازار دل آب این روی سیاهم بود و نیست یاد ان ایام مشتاقی بخیر عاشقی تنها گناهم بود و نیست ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتي که او تمام کرد من شروع کردم وقتي او تمام شد من اغاز شدم من گمان ميکردم .دوستي همچون سروي سر سبز. چهار فصلش همه آراستگي است .. من چه مي دانستم ..هيبت باد زمستان هست..من چه مي دانستم.. سبزه ميميرد از بي آبی.. سبزه يخ ميزند از سردي دي..من چه ميدانستم..دل هر کس دل نيست. قلبها ازآهن وسنگ است.. قلبها بي خبر از عاطفه اند....... ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم زندگی همچون بادکنکی در دستان کودکی است ،که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست. آواره شدن ,حکایت سختی نیست. از پاکی اشکهای خود فهمیدم ؛ لبخند همیشه راز خوشبختی نیست. ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ و حرف آخر... هنوز شقایق نشدی ،زندانی زندان دقایق نشدی + نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387 21:9 توسط میلاد |
ین اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد. - «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟» نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.» بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد... + نوشته شده در جمعه 24 آبان1387 21:29 توسط میلاد |
|